بنام او که هست و هستی را سر پناه
نویسنده روح لطیفش را در سیاهی بوسه های قلم بر سفیدی وجدانش جا می گذارد و با حسرت به صداقت از
دست رفته می اندیشد ، صداقتی که روزی ندای فریادش بود و سحرگاه تجلی مردانگی اش . تنهایی ملموس
نویسنده را از لرزش دست و لغزش اشکانش می توان فهمید ، ادراکی دردناک و غم بار ؛ من تنهایی را از
کوچه های تنگ سکوت به یادگار دارم ، خاطره ی شب تنگی ها و اوج ترس تاریکی .
کاش نویسنده ی من می دانست که حتی کاغذ شب مانده ، فردا به سوی آرزوهایش خواهد رفت و یادی از
شب بستری ها نخواهد کرد ، و کاش می دانست لب تشنگی های یاد پرواز با بوسه کشته نخواهد شد . و ای
کاش هایی بسیار ، تنهایی هایی افزون تر از امروز و کمتر از فردا هایی نزدیک ......................!
کلید هایی خسته ، بوسه را بر سر انگشتان بی احساس مردی سرما زده تجربه می کنند ، احساس گرمی
عشق و بوی گل های سحرگاهی ، احساسی که نگاه زیبای سحر را در خاطرم زنده می کند . اما هنوزم
ضربات بی رحم انگشتان بر سرم فرود می آیند و حس عشق را با درد همراه می کند و عذابی دردناک تر از
اشک های کودکی که در پی ذره عشقی می دود و .....................................
سپیدم
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:56  توسط ایوب شکرالهی
|
مهتاب ارغواني بود ، شب از تاريكي مي ناليد تاريك ، تاريك ، تار يك بود
صداي متن تار گنبد سبز ، حجاب عرياني هاي تار عريان تارم گشت
لرزش پنجه ها ، لطافت لبريز از احساس يك مرد بود ، مرد ،ْمرد ، مد ، ْمرد.
لرزش را به لرزاندن بلرزان تا نواي ْمردن مرد بي نشان تاريدن بگيرد ، بدرد ، بتارد.
مرد را به ْمردن ، بميران در ميان هجو ناسامان اين تار
هجو را به آغوش رهايي بسپار ، تارش را سرلوحه كن ، سر لوحه ، ساده لوح كن ، بتار
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:49  توسط ایوب شکرالهی
|
شب سردی است ،و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل
غم من ، لیک، غمی غمناک است
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:31  توسط ایوب شکرالهی
|
قطرهّ اشکی ، دیده شد در چشمانم
مگر مرد می گرید؟
دوستان ، آسمان ها می گریند
من بگریم چه می شود؟
زیر بارش رحمت
من خیس گردم چه می شود؟
حال ، ناراحت گردم چه می شود؟
کلامی ، از آن باز می گردم
از چشم دوستان خواهم افتاد؟
دنیا می گردد
من از یک سخن باز گردم چه می شود؟
حال ، غم خورم چه می شود؟
آخر راهم
حرکت کن ! بیهوده است
زندگی می ایستد
من بمانم چه می شود؟
عمر به پایان می رسد
من به اتمام رسیدم ، چه شد؟
حال ، بگریم چه می شود؟
سپیدم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 15:29  توسط ایوب شکرالهی
|
***اي دوست ، درازناي شب اندوهيان را از من بپرس .
كه در كوچهُ عاشقان تا سحرگاه رقصيده ام .***
***بايد به قفل ها بسپاريم كه با بوسه اي گشوده شوند بي رخصت كليد !***
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 19:50  توسط ایوب شکرالهی
|
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:37  توسط ایوب شکرالهی
|
متولد سال بادم
کمی کوچکتر از غم
همسن تنهایی
متولد سالی شوم
سالی همرنگ تاریکی
همتای بیزاری
زاده ی ماه خزان معرفت
ماه دلتنگیه رفاقت
ماه فراموشیه عاشقا
زاده ی سرمایه ی عاطفه
ماهی بی رویا
ماهی بسان کابوس
دیگر بس . . . . . . . . .. .. . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . نیست
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
انتهای روز روشن را از شب باید پرسید از چشمان این کودک که در میان واگن هایی مملو تر از همیشه
در تاریکه ی مترو ها بدنباله دستانی سخاوتمند می گردد یا شاید برگی فاله حافظ از او بپرس انتهای روز
چگونه است ؟ من که نمی دانم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:20  توسط ایوب شکرالهی
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 16:16  توسط ایوب شکرالهی
|
تو این حال و هوای گرم امتحانا یه تعداد از دوستانمون این دما رو افزایش دادن.
عجب خبرهایی از دانشگاه میدن دقیق!!!!!! زیاد ، خیلی بیشتر. بازم دمشون گرم با
این همه شعفی که از خودشان نشان می دهند .
چون صید . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 19:33  توسط ایوب شکرالهی
|
این کدامین بار امروز
باد تنهایی دوباره سرد
می وزد بر پیکرم اکنون
می زند سیلی ها را گرم
این کدامین بار بی تو
بال زیبای قناری باز
می خورد بر آسمان انگار
می برد ابر ، باران راز
این کدامین بار امروز
ناز چشمان سیاهت را
می خرم ، گویی که در چشم
می دیدم عشق نگاهت را
این کدامین بار بی تو
سر به پرواز پرنده
می نهم در میان غم
در سرم رازی کشنده
این کدامین بار امروز
رنگ زیبای اقاقیا
می رباید از من
دل و دین یکباره ، درجا
این کدامین بار بی تو
می کشم بر دوش ، تنهایی
تا که شاید باز آیی
در میان حس رسوایی
این کدامین بار امروز
بارش باران نجاتم داد
بر سرم چون عشق فرو ریخت
زندگی را بیادم داد
این کدامین بار بی تو
از قفس آسوده ام باز
که به پا بسته ام من
که به تو وابسته ام باز
این کدامین بار امروز
روز من تنها به شب شد
در میان شمع خاموشی
عشق تنها مشعلم شد
این کدامین بار بی تو
بار دیگر می بنوشم من
کین دلم نالد دوباره باز
در میان روح پر نوشم
این کدامین بار هرگز فراموشت نخواهم کرد
دیدنت ، رویایت دوباره خواهم خواند بی پروا
سپیدم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:26  توسط ایوب شکرالهی
|